X
تبلیغات
Gift


در کنج دلم عشق کسی جای ندارد
by : x-themes
حال اين روزام خوبه

تجربه ي حساي جديد و دوس داشتني به ادم روح ميده جون ميده عشق به زندگي ميده...

سال ٩٢ با وجود دو اتفاق خيلي بدي ك واسم افتاد سال خوبي بود سالي كه احساس كردم خيلي بزرگ شدم چون هرروزش يه رنگ بود و پر از تجربه هاي متفاوت و قشنگ

و اين آخرا.... حس آرامش توأم با خوشي...

ادماي توي زندگيمو دوس دارم 

همشونو

و بعضيارو بيشــتر

و 

خاص تر! 


      " با آرزوي روزاي متفاوت و دل انگيز و سرشار از موفقيت "

جمعه یکم فروردین 1393 12:56 |- هدیه -|

2saale k az pishemun rafti 2 sali k haruzesh 1 saaal  gozasht 2 sali k ruz b ruzesh bad tar shodo niazemun b budanet bishtar vaay cheghad harf daram bt bgam cheghad chizi has k vasat tarif konam vali harvaght miam pishet delam nemiad toro ham mese khodemun ghamgin konamo faghat az chizae khubesh vasat mgam...

Mgam kee

Ta 1 salo nim k hich etefaghe khubi nayoftad vali in akharia faghat man tunestam b reshte morede alagham beresamo nave bozorgetam ezdvaj kard

Vali age bkham az badiash bgam kheilii bishtaree az badiae un chand mahe aval k sanginie nabudanet y baar bud ru delemun

Az mahae badesh k dudemanesho az dast daad

Az mah hae baad taresh k karesho tatil kard

Az mahae akhir k mariz shodo zendegish motehavel shodoo.... Dg ma taghat ino nadarriim

Kash buuudiii 

bkhoda age budi hichkodume in ghama alan nabud kash budi babayi delaaam vasat paaar mikeshee

شنبه دهم اسفند 1392 0:12 |- هدیه -|

Nemdunam ghablan fkr nemikardam k enghad b ehsasam paro bal midadam ya alan enghadr

 Fekr mikonam k dg b ehsas ahamiat nemidam

In ruza zehnam kheili mashghule mashghule darsa emtehana mashghule in hame tajrobe jadidi k peyda kardam mashghule esbate khodam mashghule y tasmime jadid y tasmimi k nemdunam chera azash enghadr mitarsaam enghadr na omidam nemdunam ykio mikham k holam bde o bge hamin emruz boro... 

Mashghule tasmimayi k ejrash kheili sakhte y erade ghavi mikhad kheili ghavi tar az hame karae sakhti k tahala kardam....

  Khodaya komaketo mikhaaaam kheili

سه شنبه دهم دی 1392 1:58 |- هدیه -|


یه مدت میخوام ول کنم زندگی رو

بزارم کنار عشق و دیوونگی رو

چشام ُ رو اونیکه میخوام ببندم

یه مدت با هیچی با هیچکی نخندم

یه مدت میخوام لنگ چیزی نباشم

هراسون و دلتنگ چیزی نباشم

بترسن همه ادما از منی که قراره یه مدت بشم یکی دیگه....

یکم فرصت و استراحت میخوام

یه شب خواب ِ شیرین و راحت میخوام

میخوام بچه شم باز تو این سن و سال

یه مدت جدا شم ازین حس و حال....

.

.

.

تو میدونی احوال خوبی ندارم

غروبم سکوتم گمم بی قرارم

واسه اینکه خورشید چشمام بتابه

یه مدت باید بی توقف ببـــارم

ببخشید که آروم نمیگیرم از عشق 

گریزونم از خنده و سیـــرم از عشق

بهت قــــول میدم باز بشم مثل اول

بازم واسه تو با تو میمیرم از عشق


+ ..... .  :)



   "مسعود امامی"

جمعه بیست و نهم شهریور 1392 16:54 |- هدیه -|

خدایا شکــرت

واقعا راضیم به رضایتت

بدون شک

بدون شعار

مثل همیشه دستمو بگیر

کمکم کن 

خیلی زیـــاد 

بازم مثل پارسال میگم قوه و انگیزه تلاش کردنو یک نفس خوندنو بالا رفتنو بم بده

و

توهم مثل پارسال بده....

دوستت دارمـــ

+ نمیدونم چه جوری از خجالت اونایی که کلی واسم دعا کردنو نذر کردن دربیام ؟؟!

++ بم ثابت شد همیشه همه چی 3 تایی نمیشه !! :)

+++ فقط تفعل عجیب امروز و الا بذکرا... تطمِءن القلوب بم جرءت نگاه کردن نتیجرو داد !

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 16:20 |- هدیه -|


نمیدونم چرا تازگیا چیزاییو که دوست داشتمو دیگه دوست ندارم و چیزایی که نداشتمو دارم...

من همیشه عاشق ترافیک بودم چون عاشق ماشین سواری بودم اینی که میگم مال خیلی سالا پیشه

 ولی خب دوست داشتم که انقــدر طول بکشه تو راه بودنو خوش بودن...

امشب دیگه از ترافیک خسته شدم ازینکه انقدر ماشینا و آدمارو نگاه کنمو سعی کنم ذهنشونو بخونم

کاش میشد واقعا خوند ذهن بعضیارو مثل همون ادمی که پشت ماشینش آیه قران نوشته 

بعد صدای جیــغ موزیکش و شدت ضبطش همرو کلافه کرده...

ذهن اونیکه عکس جوونشو چسبونده پشت ماشینشو تو این ترافیک 4تا سرنشین

 هرکدوم به یه طرف نگا میکننو تو خودشونن

ذهن اون موتوری ای که با 3نفر ادم ترکش غش غش میخندنو 

دقیقا کنارش زنو شوهر جوون تو یه ماشین چند صد ملیونی صدای جرو بحثشون تا بیرون میاد

ادمایی که تو اتوبوس چسبیدن به همو نصفیا از شیشه بیرونن

 ذهن ادمو درگیر میکنه که شب شنبه ای کجا میرن؟ 

کاش حداقل میتونستم ذهن اون دختریو بخونم که انقدری

 که به رختو لباسش فکر کرده فکر نکرده اون سیگار تو دستش چیکار میکنه؟

ترافیکو دوست دارم ... دوست دارم واسه اینکه کلی ادم میبینی که اگه همینا از بغلت رد بشن نمیبینیشون

ترافیکو دوست دارم چون کلی ادم با کلی جریاناتو کلی مشکلاتو کلی قصه میبینی

 قصه هایی که تش اخرش وقتی از همه کس میبرن همشون میرسن به یکی به یه جا به خدا

ترافیکو دوست دارم چون توش بزرگیه خدارو حس میکنم

 حس میکنم چقـــــدر سرش شلوغه و با این همه بازم به دل تک تکمون میرسه

ذهن آدمارو هم که نتونم بخونم بازم ترافیک انقدر چیزی داره که ذهنمو مشغول کنه به خودش...

مثل چهره هایی که کم نیستن ولی خیلیی شبیهن به اونیکه نمدونم چرا انقدر شبیه داره 

خنده داره ولی ادمی که سالهاست میشناسمشم شبیه اون میشه... بی این که بدونم چرا !

مثل دیدن کتابخونه ای که مدتها روزهای فرد میرفتم و میومدم و 

خاطراتش تداعی شد واسم بعد یک سالو اندی

مثل دیدن جمله انرژی زای زیرگذر

مثل حتی دیدن سرویس بهداشتی های پارک و نیاز شدید اون روزام توراه برگشت بهشون !!

مثل دیدن دانشگاه

مثل دیدن اون راهه طولانی که 45 دقیقه طول کشیدو مجبور به تحمل یه ادم نچسب شدم

نمیدونم چرا بعضی ادما انقدر رو ان... ینی 45 دقیقه هم نمیتونن خودشونو نشون ندنو انقدرر حرص در نیارن!

ترافیک تموم شدو بعد این همه فکر کردن چشمم به ماه افتاد...

 روزگار خوش گذرونیشه انگار... این روزا هی چاق و چاق تر میشه ...

یه دفعه یاد حرف چند روز پیشت افتادم دیبا...

فکر کنم باید منم عادت این همه سرگردوندنو به ادما نگاه کردنو ترک کنم !!

شنبه بیست و ششم مرداد 1392 1:35 |- هدیه -|


 یه احساس خوبی دارم

احساس کسی که همه کار کرده و هیچکار نشده

احساس کسی که تو جنگل تو شب تو تاریکی دوییده و

 صبح که شده میبینه رسیده سر جای اولش

احساس کسی که نبوده نخواسته نکرده

احساس کسی که نمیدونه چرا اینجاس

احساس کسی که چیزی که میخواستو بش دادن ولی از داشتنش پشیمونش کردن

احساس کسی که به بالا رفتن از کوه فکر میکرده و الان ته چاهه

احساس کسی که کلی حسای خوب داشت کلی دوسش داشت همه کاری داشت میکرد

 همه قولی داشت میداد... قولای بد طوفان ....طوفانی که وجودشم نقض کرده بود

ولی باز طوفان... مثل پس لرزه هایی که قوی تر از زلزله اصلیه

احساس کسی که میزنه زیر همه چی

احساس کسی که دیگه نیست دیگه نمیشه

احساس کسی که سر آخرین نمازش میگه هرچی تو بخوای

 بعد از 5 دقیقه همه چی یادش میره ...

احساس کسی که نمیخواد حتی خوبیارو خوشیارو خوبیای بهتریناشو...

احساس کسی که با یه اس ام اس با نیم ساعت اغما با یک ساعت اشک با 4روز گذشت زمان

با 6 روز فکر با نمیدونم چند روز شروع دوباره ی سردرد های ممتد

 با یه عمر حسرت با شنیدن یه حرفای کاملا اتفاقی... با همه ی اینا... کن فــــــیکون

احساس کسیکه با همه ی این شرایط 

الان خوبه

و 

خودشو دوست داره 

زندگیشو دوست داره ... 

خدا رو هم از همه بیشتر دوست داره


            یه احساس خوبی مثل خواب نــاز... مثل یک نوازش تو اوج نیــاز...


 + من از دلخوشی های این زندگی مگه چی به جز حقمو خواستم ...

 + چرا هروقت برمیگردم یا انقــــــــــدر گیجم که هیچی نمیفهممو

  بعد هی اینجوری میشه یا خیلی خوشحال ؟!

   بازم معذرت ! از ته دل...

 +باور کن من خیلی میخوام خیلی جدیم ولی نمیدونم چرا هی نمیشه برم ...

 

من چشمانم را میبندم

میخواهم بزرگ شوم تا فراموش کنم

میخواهم بگویم خواب بد دیده ام

میخواهم به زمین و زمان لگد بزنم و همه را بیدار کنم

یا نه...

شایدم همه را بخوابانم......



 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 18:4 |- هدیه -|



 روح بزرگوار من
 دلگیرم از حجاب تو
 شکل کدوم حقیقته
 چهره ی بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
 به مسلخ تو می برم
 مغلوب قلب من نشو
 ستیزه کن با پیکرم
 اسم منو از من بگیر
 تشنه ی معنی ِ منم
 سنگینه بار تن برام
 ببین چه خسته می شکنم

 به انتظار فصل تو
 تمام فصل ها گذشت


 چه یأس بی نهایتی
 ندیم من بود
 فصل بد خاکستری
 تسلیم و بی صدا گذشت
 چه قلب بی سخاوتی
حریم من بود
 دژخیم بی رحم تنم
 به فکر تاراج منه
 روح بزرگوار من
 لحظه ی معراج منه
 فکر نجات من نباش
 مرگ منو ترانه کن
 هر شعرمو به پیکرم
 رشته ی تازیانه کن
 روح بزرگوار من
 دلگیرم از حجاب تو
 شکل کدوم حقیقته
 چهره ی بی نقاب تو
 وقتی تن حقیرمو
 به مسلخ تو می برم
 مغلوب قلب من نشو
 ستیزه کن با پیکرم

                                                "ایرج جنتی عطایی"

کــاش میشد انقدری که تو کمکم کردی کمکت کنم
کــاش میشد انقدری که بت مدیونم دینمو ادا میکردم بت
کــاش میشد یه کاری کرد...

ولی

خوشحالم که فقط من میدونم !! حس خوبیه... بی این که بدونی...

+این آهنگ خیلی بهتر حستو بم القا میکنه تا شعر بالا ....

paco de lucia-ode to simplicity


دوشنبه سی و یکم تیر 1392 17:55 |- هدیه -|

دلم گرفته

نميدونم شايدم نه

نميدونم اين چه حاليه

شايد تاحالا تجربش نكردم 

شايد...

حتي نميدونم كي اين حال بم دست داد

شايد وقتيكه يه عروس داشت ميخنديدو به مسخره حال  تو  كما پدرشوهرشو تعريف ميكرد

شايد وقتيكه ديدم دقيقا همون حاليه كه باباييه من داشت

شايد وقتيكه دختر خاله هاش داشتن  لوله اي كه از گلوش وارد شده بود تا نفس بكشرو 

مسخره ميكردنو ميگفتن چه  اصراريه پيرمرد 84 ساله بمونه

ولي فقط من ميدونستم مرد 80 ساله  اي كه خونه ي  نوشم نديد 

عروسيه آرزوشم نديد خيلي زود بود كه بره خيلي...

شايد وقتي شنيدم رفته...

شايد وقتي ياد روزاي بيمارستان افتادم 

شايد وقتي ديدم تو تعزيش همه غرقه  آرايشن 

شايد وقتي ياد تعزيه هاي دو سال پيش  افتادم كه  از يه خط چشم ساده  ام  دلم بدجوري ميگرفت

شايد وقتي بعد سالها خواستم رمان بخونم

داستان زندگي يه نقاش معروف  اروپاييو خوندم و مرگش... اينجوريم كرد

شايد وقتي  احساس كردم....  نميدونم

شايد  اينا همه توهماته بيكاريه 

شايدم نـــه...

دلم يه دل سيـــــــر گريه ميخواد...

دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 23:7 |- هدیه -|

 

بگو تو گذشته چی میبینی؟ که از آینده تو رو ترسونده

پشت این همه شب تکراری یه جهان تازه رو من وا کن

من هنوز زخمی خاطره ام جز تو هیچکس رو دلم مرهم نیست

اسمتو صدا زدم وقتیکه حتی اسم خودمم یادم نیست

همه ی امیدمی این روزا که نجاتم بدی ازین زندون

تو (خـــدا) فقط اگه بخوای میتونی ساعتارو به عقب برگردون...

 

                                         " رضا یزدانی "

معنی واقعی جنون رو امروز از ساعت 3و نیم صبح حس کردم

حس پوچیه... تمام کارای روزمرتو انجام میدی بدون اینکه چیزی یادت باشه

تلفنو بر میداریو انقدر نگه میداری که صدای بوق ممتد خودتو که نه اطرافیانتو عاصی میکنه

و تازه یادت میاد که چرا سراغ تلفن رفتی...

 کمی فکر میکنی تا شماره ای که روزی چند بار میگیریو یادت بیاد و آخر هم اشتباه میگیری...

حس اینکه با همه دعوا داری با همه .... حتی خودت... از همه بدت بیاد بدون هیچ دلیلی

1ساعت و 45 دقیقه تمـــام کتابت جلوت باز باشه

و حتی نتونی صورت یک تست رو بفهمی چه برسه به حلش...

حس اینکه هوس میکنی روی هدفی که سالها و مخصوصا چندماه واسش زحمت کشیدیو یه خط قرمز

بکشیو از پنجشنبه صبح دوباره شروع کنی ولی بلافاصله حس ترسی میاد سراغت

که اگه سال دیگه این موقع بازهم اینطوری شدی چی؟ بازم خط؟ تا کی؟

حس اینکه چرا بقیه انقدر آرومند یا حتی میتونن خودشونو آروم نشون بدن ولی تو نه...

حس اینکه بعضیا چه دغدغه های مسخره ای دارن !

حس اینکه دوست داری همه رو خفه کنی واسه اینکه هیچکاری واست نمیکنن

نه اینکه نخوان نه اصلا... ولی واقعا نمیتونن...

حس اینکه نمیدونی خدا چقدر دوست داره حاضره به خاطرت کاری بکنه یا نه؟!

حس خفگی...دلدرد... سردرد...بی رمقی... حس تلخ بازهم هیچکسو نداشتن

 کاش میشد همین الان برم حرم کاش میشد وقتی میرم انقدر خلوت باشه که بتونم بچسبم به ضریحو

 واسه خودم تنهایی زار بزنم حس اینکه کاش عاشق بودی و الان شکست خورده بودی...

فکر کنم دردش کمتر از جنونه...

جمعه سی و یکم خرداد 1392 23:13 |- هدیه -|

خوشحالم تو زندگیم آرامش دارم 

هروقت دلم میگیره از دنیا هم پای بارون میبارم

هرروز با امــید بیـــدار و هرشب با رویــــا میخوابم

 من روزای سخــــــتیو داشتم اما به آینــده امیــدوارم

واسه آسمون آبیو غروب سرخابیو شب مهتابیو هرچی که منو عاشق ترم میکنه خوشحالم

ممنونم ای خدا به تو مدیونم...

+واسه بارون امروز خیــلی ممنون خدا محشــر بود!!

بعد یه امتحان سخت با دوستام حسابی خودمونو تخلیه کردیم کلی دعا کردیم و بعد از 2ساعت زیر بارون بودن من بعد از 3 هفته سرماخوردگی دوباره مریض شدم!!

+آرامش این روزام هیچ دلیلی نداره جز... خواست تو ...

 

                                                         "۲۸ اردیبـــهشت-امتحان دیفرانسیـل"

یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 3:41 |- هدیه -|

 

 

دلم گرفته... از تو تویی که همیشه بم امیدواری میدادی تویی که وقتی میومدم پیشت تا چند روز حسابی شارژ بودم ولی امروز...

دلم گرفته ... از تو تویی که نیستی... تویی که همیشه تنها کسی بودی که بات دردو دل میکردمو حالا حسابی ازت دلگیرم... شاید خیلی وقت ها بهتر باشه که دروغ بگی تا اینکه راست راستی بگی که وقتی نیستم جام خالی نیست بگی که نبودم حس نمیشه دقیقا برخلاف وقتایی که تو نیستی...

دلم گرفته... از تو تویی که همیشه وقتی بت نیاز دارم وقتی نیستم وقتی نمیام زنگ میزنیو دعوا میکنیو قطع می کنی... حتی نمیپرسی چرا سردم ؟چرا خشکم؟ چــرا ؟؟

دلم گرفته... از تو تویی که همیشه می گفتی توکل کن... میگفتی تو کار خودتو بکن نتیجشو بسپر دست خدا... تویی که آرومم میکردی ولی حالا ... امروز گفتی که حقته... واسه چـــی؟؟ آخه چرا؟؟ جواب چه چیزیه؟؟

دلم گرفته... از تو از توهایی که کم نیستند... کم که نیستند هیچ .. خیلی هم نیستند... بده آدم حس کنه فقط تو خوشی کسیو داره فقط تو خنده هاش... نه تو گریه ها نه تو غماش...

دلم گرفته... از همه ی توهایی که تو دفترچه تلفن گوشیم خاک میخورینو امروز که دلم گرفته هیچکسیو ندارم که بش زنگ بزنم و حالمو بگمو حالمو خوب کنه...چــرا؟؟ نمیدونم شاید به قول فاطمه زیادی حساس شدم ...

 

برخلاف همیشه اشتباه کردم !

همیشه فکر میکردم دوست های آدم بیشتر از فامیل به دردش میخورن ولی امروز...

دو تا از نزدیکانم آرومم کردن خوبم کردن... خیلی دوستون دارم...

 + و البته یه دوست خوب... که استثنان جزو اون خاک خورده ها نیست...ممنونم ازت      

                                                                                                                  "هدیـه"



چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 15:4 |- هدیه -|

 

(میخواستم این متنو نگه دارم تا 10 اسفند و دقیقا روز سالگردش بزارم... 

ولی دیگه طاقت نیوردم....)             

جایت خالی بود ...  همه جاهایی که باید میبودیو نبودی

جایت خالی بود ...  تمام جاهایی که بودنت را کم داشتیم

جایت خالی بود... روزهایی که اگر میبودی اینچنین غروب نمیشد

جایت خالی بود... شب هایی که اگر بودی صبح نمیشد

جایت خالی بود... آنروز که در رسیدن به تو شتابان بودم ولی حیف... دیر رسیدم

 خیلی دیر...

جایت خالی بود...  آنجاییکه مارا به جرم غم داشتن گرفتند به جرم نبودن عزیزمان

 به جرم نداشتنت

گرفتند و نزاشتند با تو باشیم حتی اندک حتی کوتاه... 

جایت خالی بود... آنجا که اینگونه مارا از نگاه آخرمان محروم کردند 

و دیدار ما شد... به قیامت

جایت خالی بود... روز تولد امام حسن عسگری در حرم... چه غوغایی بود

جایت خالی بود... در خانه ات که چه بلوایی بود

جایت خالی بود... فردایش که چه اشکی بود

جایت خالی بود... بیست روز بعد روز عید که در مزارت بوی غمی بود

جایت خالی بود... آنروزهایی که بی تو سپری میشد

 آنروزهایی که سیاه بودیم سیاه شدیم

جایت خالی بود... آنروزی که دخترک در جستجوی سپیدی بود ولی...

 دوباره سیاه شد ...

 سیاه پدرش سیاه عزیزش

جایت خالی بود... آن چهار ماه و اندی که دخترت سیاه بود سرخ بود تاریک بود ...

تنش  دلش  قلبش

جایت خالی بود... آنروز هایی که من سخت بودم آن روز هایی که ...

جایت خالی بود... آنروز هایی که دخترک دوباره بی حامی شده بود

 روزهایی که دخترک بی سر شد روزهایی که پسرک سرد بودو داغ شاد بودو خون...

 بود و نبود 

جایت خالی بود... آنروزهایی که بهترین هایش بر علیهش شدند 

روزهایی که سیاه بود خاکستری شایدم بارانی...

جایت خالی بود... روزهاییکه امیدی نبود ولی همه ی دستها بالا بود...

 غیر ممکن بود ولی پسرکی تمام تلاشش بر آن بود... که نشد

جایت خالی بود... آن روز هاییکه هیچکس با او راه نیامد هیچکس باورش نکرد

 هیچکس قبولش نداشت

هیچکس طرفش نرفت و او ماندو... در پس سیاهی شب در تلاطم سخت دریا

 در تشویش در طوفان سخت زندگی اش بی او بی همه کسش

جایت خالی بود... روز آخر روزی که هیچکس دل نداشت

 هیچکس خیال برگشت نداشت

هیچکس 

جز مــادر

هیچکس جز او حتی امید هم نداشت... ولی او همچنان نیز در خیال برگشت است 

برگشتی بی فایده همچو آب ریخته آبی که دگر بر نمیگردد

برگردد هم دیگر آب نیست  آلوده است آلوده ی دلگیری ها آلوده ی تهمت ها

 آلوده ی آبروهای رفته

 آلوده ی حرف های زده شده آلوده ی دل های شکسته آلوده ی ... 

آنقدر سخت است تصورش که سخت است دوری از تو

که نا ممکن است برگشتش ... و قضاوتش ... دلم برایش میسوزد

 برای مهربانی هایش که اینگونه آلوده شد آلوده ی نباید ها...

جایت خالی بود... ... روزهایی که بی تو خوش بودیم  

روزهایی که با کسانی خوش بودیم که باید با تو میبودند نه بعد از تو ...

با آنکسانی که ارزششان بودنشان به بودن تو بود 

چه رازی بود در نبودت که اینگونه همه چیز در هم شد...

چه میکردی مگر وقتی بودی و انگار نبودی..

جایت خالی بود... روزهایی که به مقبره ات آمدیم و نبودی ... 

صدایت کردیم بی جواب ماند... حالت را پرسیدیم

ولی انگار با ماهم قهری نه... حتی گوشه چشمی هم نکردی... دوباره ورق برگشت :

آمدیم نبودید رفتیم... دویاره تکرار شد...


آخ جایت خالی بود... جایت خالی بود ... جایت خالی ست... 



                     10 اسفند 1391     

                روحت شاد پدربزرگ  ... 

  

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 18:4 |- هدیه -|



15 آذر اولین سالگرد این وبلاگ بود  .... 

وبلاگی که مثل یه دوست حرفامو شنید و تو قلبش ثبت کرد واسه همیشه 

روزهای خوبمو روزهای بدمو 

روزهایی که وقتی مرورش میکنم یاد میگیرم یه روزایی ازین بدتر بودم ولی 

پشت سر گذاشتمشون 

و روزایی که با مرورشون میفهمم روزای خوبم داشتم و حتما دوباره هم دارم  .... 


خوشحالم

خوشحالم که اومدم اینجا 

خوشحالم که بلاخره دفتر خاطراتمو نوشتم 

خوشحالم که شکستم اون حکمیو که میگفت از خودت نگو 

خوشحالم ازینکه یه عالمه دوست و چندتا دوست مخصوص پیدا کردم 

خوشحالم ازینکه دوستای خوبی اینجا دارم 

خوشحالم ازینکه آدرس وبمو به دوستام دادمو 

دیگه گله ای نمونده واسشون که بگن حرفاتو نمیگی

خوشحالم ازینکه اینجا همه حرفامو زدمو هیچکی به روش نیاورد !!


این روزا یه چیزایی داره فرق میکنه  

ینی واسه من فرق کرده آدما همون آدمان اخلاقاشون همونه ...

فقط کم کم دارن خودشونو نشون میدن ...

چقدر سخته بعد این همه سال بفهمی ....


این شعرو واسه دوستایی مینویسم که خیلی ساله باهمیم 

ولی این روزا دارم حس میکنم خیلی از هم دور بودیم ...


امشــــب تو داری میریو زندگی میره

تو داری میریو خونه میمیره 

واسه گذشتن از این شب تیـره   دیگه دیـــره

امشـــب قصه تموم میشه غصه میمونه 

کیه که قصه ی مارو ندونه 

تو بری کی واسم از تو میخونه

کی میتونـــه ؟

میری سرنوشت اینجوری خواسته برامون منو تنهایی سرده خیابون 

میریو میشکنه بغــــــض من آسون تو که میدونی 

میری روزای بی کســــی میرسن از راه

 واسه یه لحظه ام نمیرن از اینجا 

نفس آخرو میکشه دنیـــــــــــــا .... 

دنیــــــــــــا ....


پ.ن : تو که نه پیشمی نه تو رویامی نه دیگه میبینمت 

         چرا وقت و بی وقت میای تو خوابم ؟؟  

                                         

                                                                                                       " هدیه "

جمعه هفدهم آذر 1391 10:1 |- هدیه -|


دلم واست تنگ شده واسه مهربونیات واسه دوست داشتنات واسه نصیحتات 

واسه اون همیشه ای که واسم همه کاری میکردی

واسه دوستیمون واسه خواهریت واسه سادگیت واسه ....

نمیدونم چیشد که اینطوری شد همه چی خیلی خوب پیش میرفت که ... نمیدونم شایدم نمیرفت ...

حتی نمیدونستم کار درست چیه نمیدونستم باید از خدا چی بخوام تو بهت بودم خیلیا تو بهت بودن ...

نمیدونم آخرش اینه یا ... ادامه داره و هنوز آخرش نرسیده ...

هرچی که هس هرچی که بشه میدونم دیگه مثه اولش نمیشه ...

"راستی

جات خیلی خالی بود تو شرایط بدی رفتی ... 

از طرفی بدم نشد نبودی که ببینی چی میکشیم ... "

دوس داشتم واست بنویسم چون دوست داشتم و ...

دوست دارم ...

اما

قبول کن که بی انصاف بودی بی انصاف شدی... بهتر بگم بی انصافت کــــــردن ...

بی معرفتیت کورو کرت کرده بود عشقتو از بین برد نشنیدی حرفارو ... 

نشنیدی ... 

پنجشنبه یازدهم آبان 1391 19:33 |- هدیه -|


کلاغ غصه هایم پرید و کوچ کرد از خانه ی شهریوری اش


دقایقی پیش بر بام پاییز نشستو دل به پاییزش بست ...


از بام خونه دلم


از خاطراتم 


پرید و فکرش رهایم کرد...



خــــــــدایا شکــــــــــــــــــــــــرت بازم پشتم بودی


میدونستی بدون کمک تو هیچکاری نمیتونم بکنم هیچکار ... !!

جمعه بیست و یکم مهر 1391 21:46 |- هدیه -|



چه بازی قشنگی بود کلاغ پر بچگیا ...


چفدر راحت میپروندیم کلاغو گنجشکو کساییو که دوست داشتیمو


بد میگفتیم نه ... که پر نداره ... خودش خبر نداره  ... که پر نداره


پر نداشت ولی پرید .....



+ نشد که قبل رفتنت حتی یه بار ببینمت

 نشد بخونم از چشات دلیل حرف آخرت

 شاید دیگه نبینمت شاید نفهمیدی که من

 یه شب کنار پنجره تو فکر رفتنت بودم


 حالا که رفتی از پیشم

 ارزوم اینه بد نشی

 از اونی که بد منه

 این همه سال رد نشی

 حالا که رفتی از پیشم گاهیم یاد من بیوفت

 منم همون که اخرم حرفای قلبشو نگفت



                                                                                                 " آهنگ امیر نعمتی "


+ اون حلقه که تو دستته

 طناب اعدام منه

ستاره ی غرق به خون تو سفره ی شام منه

تو اونجا غرق زندگی

من اینجا غرق مردنم

مثل یه دیوونه دارم

اشک میریزم جون میکنم

از خونه بیرون میزنم

طاقت موندن ندارم

باید بیام ببینمت

یه هدیه ای برات دارم

چقد شلوغ کوچتون

ببین چه شور و حالیه

اما تو سفره عقدتون

جای یه چیزی خالیه

اگه میشه تو این لباس ببینمت رویای من

فقط بزار نگات کنم چیزی نگو حرفی نزن

بی دعوت اومدم ببخش

مهمون ناخونده منم

خواستم کنار تو باشم

لحظه ی پر پر زدنم

چشاتو روی من نبند نترس دارم تموم میشم

رو سفره ی عقدت میخوام گلای قرمز بپاشم

این دمه اخر بزا تا نگات کنم یه عالمه

عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیت برام کمه....


                                                                                                  "رضا صادقی"


+ ازینور و اونور شنیدم داری عروس میشی گلم

مبارکت باشه ولی آتیش گرفته این دلم

خیال میکردم با منی عشق منی مال منی

فکر نمیکردم یه روزی راحت ازم دل بکنی

باور نمیکردم بخوای راست راسی تنهام بزاری

آخه یه عمر همش بهم  گفته بودی دوسم داری

گفته بودی عاشقمی به پای عشقم میمونی

میگفتی هر جا که باشی خودتو با من میبینی

با این همه بدی ولی عشقت برام مقدسه

همین که تو شاد باشیو بخندی واسه من بسه

با این که میدونم یه روز تورو پشیمون میبینم

همیشه از خدا میخوام

چشاتو گریون نبینم

با اینکه از دوری تو دلم داره میترکه بخاطر تو ام شده میگم:

مبارکـه... مبارکـــه... مبارکــــــــه ....



بعدا نوشت: همه میگن پاییز فصل عاشقیاس فصل عشقه فصله ...

نمیدونم شاید باشه

ولی واسه من که نبود ...

واسه من شروع دلتنگی هاست ...

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 13:39 |- هدیه -|

 


   


پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم  بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم،

بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم ...


ادامه ی مطلب یه دلنوشته ست که شاید یه جورایی خصوصی باشه

واسه همین نمیتونم به کسایی که منو کامل میشناسم بدم

شرمنده ی همه ی دوستای خوبم ...



بعدا نوشت : هیچ وقت فکی نمیکردم این آهنگی که انقدر دوسش داشتم آهنگی که دو بیت اولش یه خاطره ی به یادموندنی شده بود یه روز انقدر حرف دلم بشه ... انقدرررر زیــاد ...


ℭoη†iηuê
شنبه یازدهم شهریور 1391 23:18 |- هدیه -|



  آدمیزاد هرگـــز نمی‌فهمـد كه تا چه انــدازه عاشق است،


    مگر زمانی كه بكوشد ديــگر عاشق نباشــــد...




 اول میخواستم بنویسم بعد به دلایلی پشیمون شدم

 و حالا به افتخار یه دوست خیلی عزیـــــز مینویسم ...


       

                              دوست دارم سحــر جونـــم !



  انقدر بدم میاد از خودم وقتی خیلی قاطع و محکم یه تصمیمی میگیرمو بعد ...

 بعد یه چیزی میشه که ...

 این وقتاس که از خودم بدم میاد ازینکه بی اراده باشم

 ازینکه وقتی یه قولی میدم بزنم زیرش

  و بدتر از همه اینکه به خودت قول بدیو بزنی زیرش ...


 دیشب, پریشب , پس پریشب !


 یه شبی از همین شبای خدا یه شبی که آسمونش پر ستاره بود


  ( آسمون پرستاره واسه من همیشه معنی خوب داشته

 همیشه ینی یه اتفاق خوب , خبرای خوب ...)


 یه شب ماه رمضون بعد افطار مثل خیلی از شبای دیگه

  نشسته بودم پای تلویزیون که ...

 تلفن زنگ خورد و ....


 اون شبم مثل همه ی شبای دیگه پایبند تصمیمو قولم

  خالی از تموم اون حسای قشنگه  روزای قشنگ تر ...


 شــروع شد ...


 اما پایانش اونجوری نبود ... پایانش مثل دقیـــقا یه ماه دیگــــه بود ...

  قشنگ , پر ستاره , مهربون


 ازون شبایی که خواب به چشما حرومــــه

 ازون شبایی که با یاد آوریش ناخودآگاه و بدون در نظر گرفتن اطرافیانت

 خنده رو لبات میشونه

  ازون شبایی که نمیتونی جلو خندتو بگیری

 ازون شبایی که نمیدونی از خوشحالی چیکار کنی

 ازون شبایی که دوس داری تموم حستو به یکی القا کنی

 ازون شبایی که دوست داری تموم اون خنده هارو اون حس آرامشو

 اون نگاهای قشنگو اون بدون پروا حرف زدنو اون شیطنتارو

 اون بی خیالیارو اون جلو همه در نطر نگرفتن موقعیتو اون ... اون ...

 همه ی اونارو به یکی بگیو باهم ذوووووووووووق بزنینو

 تا خود صبح همرو به هم یاداوری کنین و بلند بلند بخندیـــــــــــ ...


  دوست دارم این شبارو این شبایی که از عمرت حساب نمیشه

   حتی یادآوریشم رو ابرا می برت ...

 این شبایی که بلند بلند میخونی و بلند بلند میگی

  حس قشنگ باهم بودنمونو ...

 این شبا , این شباس که زندم میکنه و روح میده به زندگیم ...

  دوســـت دارم این شبارو ...



   و تــو دیبای من


  دلم واست تنگ شده میدونم دیگه هیچوقت اینجا و هیچ جای دیگه نمیای

   ولی دوس دارم بنویسم واست 

  واسه تو و اون شبایی که باهم بودیم

  واسه اون شبایی که تا صبح باهم حرف میزدیم

  واسه اون شبایی که باهم آهنگ گوش میدادیم

  باهم بغض میکردیم باهم میخندیدیم

   باهم هیجان زده میشدیمو یه کارایی میکردیم که ...

  کاش هنوز اون موقع ها بود

  دلم واسشون تنگ شده واسه خاطره ها واسه اون شبا واسه دیبـــا ...



                    و میدونم یه روزیم واسه این شبا تنگ میشه ....

                                   

                                        خیلی تنـــــگ ....



بعدا نوشت : آهنگ در حال پخش فوق العاده ویژست


مخصوصا دو بیت اولش !


                           

                                                                                         " هدیه "

شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 2:16 |- هدیه -|




کلا چند سالی بیشتر نیس احیا میگیرم


مامان بابام همیشه عادت دارن تو خونه پای تلویزیون احیا میگیرن

اینجوری راحت ترن ...


منم هر سال از بعد افطار میخوابیدم که آخر شب اجیر باشم

ولی خوابیدن همانا و بیدار نشدن تا دمه ازون همانا ...


میلاد که بزرگتر شد یه چند سالی میرفت حرم

منم دوست داشتم برم ولی خب چون مامانم نبود

منو با خودش نمیبرد ... :(


تا اینکه 4 سال پیش 3تایی با مامانم رفتیم ...

اولین احیای زندگیم بود ...


خیلی خوب بود خیلی بیتر از خیلی...

زیر اسمون خدا پیش امام رضا

خیلی حس خوبی بود نمیتونم بیانش کنم...

اما...

امسال


امسال حرم نرفتیم شب نوزدهم نرفتیم چون از سخنرانش خوشمون نیومد...

شب بیست و یکم نرفتیم ... چون ... اینو فقط میتونم بگم چون توفیقش نبود

و البته شب بیست و سومم نمیریم چون اینبار اصلا از سخنرانش خوشمون نمیاد

اساسا آدمو از حال و هوا میندازه...!


مهم نیست کجا رفتم مهم اینه که


دلم با امام رضا بود جلو چشم امام زمان


و در آغوش خدا....


این آغوشرو خیلی قبول دارم

چون شب اول هوس کردم خدارو بغل کنم

ازش خواستم انقدرررررر بهش نزدیک بشم که با تمام وجودم حسش کنم

و کردم

.

.

.

.

 هیچی نمیتونم بگم

جز این که

حــس فــوق العــاده ای بود ......


خیلی می خوامت

 

                        خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا


                          

                                                                                                                   " هدیه "

جمعه بیستم مرداد 1391 22:38 |- هدیه -|



بی‌ اختیار می‌‌نویسم ...

برای من همه چیز عمق دارد
عمق آبیِ آسمان
عمقِ دریایِ شمال
عمقِ سبزیِ چمن
عمقِ یک جنگل
عمقِ دوستی
عمقِ دوست داشتن
عمقِ فتحِ یک قلب
عمقِ رسیدن
رسیدن
بوسیدن
بوئیدن
عمقِ امنیت یک آغوش
عمقِ نوشتن
عمقِ بی‌ اختیار نوشتن

عمقِ برایِ تو از عشق نوشتن
عاشقــم باش
دلم نمی‌‌خواهد روزی از عمــقِ غفلت بنویسم  ...
جمعه ششم مرداد 1391 13:42 |- هدیه -|



و آنگه که آن نگاه

بر چهره ام نشست

وآنگه که مست تماشای آن شدم

آن لبخند ساده ای

که بر آن چهره می دوید

با من چه ها نکرد

وآنگه که کودک گستاخ ذهن من

از هرم آتشین نفس های او

بی تاب گشته بود

با مادر قدیسه ی ایمان چه ها نکرد

وآنگه که طفل عشق

در نطفه می شکفت

با ساقی مسکین نواز دل بی قرار من

موسم روایت فردا چه ها که نکرد...


شنبه بیست و چهارم تیر 1391 16:17 |- هدیه -|

        


گاه می رویم تا برسیم. کجایش را نمی ‌دانیم. فقط می‌ رویم تا برسیم ...


بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست. گاه برای رسیدن باید نرفت،

باید ایستاد و نگریست. باید دید،


شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ... 


گاه رسیده ای و نمی‌ دانی و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی

رسیده ای مهم رسیدن نیست،

مهم آغاز است که گاهی هیچ روی نمی دهد و گاهی می شود

بدون آنكه خواسته باشی!


   


پدرم می گفت تصمیم نگیر! و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن،

نرسیدن است اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است 


گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،

ببینی كه ورای باورهایت چیست؟ ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟


گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛

ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟


یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی

با خانواده ات دور هم بنشینید،

یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و

ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...


شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج

تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟


لازم است گاهی عیسی باشی ایوب باشی.


   


و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی

و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری

و با خود بگویی: سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...

آیا ارزشش را داشت؟


سپس کم کم یاد می ‌گیری که حتی نور خورشید هم سوزاننده است

اگر زیاد آفتاب بگیری


می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی

نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.


یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی


و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد....




بعدا نوشت : به نظرم آهنگ فوق العاده ایه منکه خیلی دوسش دارم


وای هرچی بیشتر گوش میدم بیشتر عاشقش میشــــم !!


همگی به سلامتیه محسن چاووشی ...


البته با اجازه  مجید (سکوت خیس)کد آهنگو  از وبت برداشتم !!

دوشنبه نوزدهم تیر 1391 0:42 |- هدیه -|



من حسینم

پناهی ام


من حسینم , پناهی ام


خودمو می بینم


خودمو می شنفم
...

تا هستم جهان ارثیه بابامه.


سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش


وقتی هم نبودم مال شما .
..

اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم


با من بگو یا بذار باهات بگم


سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو


ها؟!

                                                                                           



صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

 

                                                                       " حسین پناهــی "

سه شنبه سیزدهم تیر 1391 14:40 |- هدیه -|


       


سلام به همه ی دوستای گلم . ببخشید که نبودم این چند روز

واسه در کردن خستگی امتحانا رفته بودیم کیش جای همتون خالی بود

هوا خیلی شرجیو گرم بود ولی شباش خوب بود

مخصوصا دوچرخه سواری دور جزیره و کشتی اوستا

و کشتی آکواریوم و پارک دلفینا که تازگیا یه پارت اضافه کردن به اسم پرشین شو

که حرف نداشت یه جورایی ترکیبی از طنز و موسیقی زنده بود

برنامش فوق العاده بود مخصوصا با اجرای حامد آهنگی

من تا 1 ساعت دل درد بودم

به قول مامانم شاید یه 4-5 سالی بود که اینجوری نخندیده بودیم !!!

یه شبم رفتیم خونه ی اسپاگتی تو هتل پارمیس که از دماغامون در اومد !!

اولا که موزیکش افتضاح بود!!

بدم 2 تا پیتزا خوردیم که کیفیتش اصلا به هتل 5 ستاره و خونه اسپاگتی نمیخورد

آخه تو مشهدم شعبه داره ینی اصلا صاحب هتل مشهدیه

ولی اینجا کیفیت غذاش خوبه نمیدونم چرا اونجا اینجوری بود

حالا غذاش بمااااند

بد که رفتیم حساب کنیم 2 تا پیتزا رو 45 هزار تومن حساب کرد !!!!!

واسه خودش کلیم رو ماشین حساب زدو حساب کتاب کرد

ولی ما که چیزی سر در نیوردیم

تـــــازه با کارت تخفیفی که داشتیمااا ینی مثلا 21 تومن بمون تخفیف داد !!

ولی در کل خیلی خوب بود

خیــلی خوش گذشت

ولی نمیدونین چقدر دلم واسه بلاگ و  تک تک وباتون تنگ شده بود

انقدر که تو "پاساژ مروارید" رفتم کافی نتو به خیلیاتون سر زدم

ولی ببخشبد که نتونستم نظر بزارم...

یه شب تو یه فست فود بودیم همینطور که منتظر بودیم غذامون آماده بشه

من مجله ی روی میزو برداشتم و شروع کردم به خوندن

مجله ی خیلی قشنگی بود مخصوصا یه جاش منو خیلی جذب خودش کرد

" دیالوگ های ماندگار " یه چندتاییشو اینجا مینویسم

شاید اینا به ظاهر فقط یه سری دیالوگ باشه

که یه سری بازیگر فقط واسه اون نقش گفتن

ولی وقتی خیلی از اونا دوباره مرور میشه

میفهمیم که واقعا جای فکر و درنگ داره .....



آل پاچینو - هشت

اگه من نتونم تورو ببخشم لیاقت تورو ندارم !


هامون - داریوش مهرجویی

اگه من اون منی باشم که تو میخوای باشم که دیگه من من نیست

ینی من ِ خودم نیست !!!


رییس - کیمیایی

تو مجلس بزرگون جایی بشین که بلندت نکنن...


آنتونی هاپکینز در نیکسون

وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی

که چقدر بالای بلندترین کوه بودن شکوه منده ...


دندان مار - مسعود کیمیایی

یک جا هست که باید وایستی یک جا هم هست که باید در ری

اما خدا نکنه جای این دوتا باهم عوض شه

که دیگه تا آخر عمر بدهکار خودتی !


صمد (حمید لولایی)

همه ی ما یه بلوتوثی دست خدا داریم

بترس ازون روزی که خدا بلوتوثتو پخش کنه !


شازده کوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپری

آدم های سیاره شما پنج هزار گل را در باغچه ای می کارند

اما گلی را که میخواهند آن میان پیدا نمیکنند ...

سه شنبه ششم تیر 1391 20:33 |- هدیه -|

 

 

ای رفتــه ز دل ، رفتـــه ز بر ، رفتـــه ز خاطر !

بر من منــــگر ! تاب نگاه تو نـــــــــدارم

بر من منــــگر ! زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو نــــــدارم

 

ای رفتـــه ز دل راست بگو بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویــم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبــر دلخواه

من او نیــَم او مرده و من سایه ی اویــم !

 

من او نیــَم آخر دل من سرد و سیــــاه است

او در دل سودا زده از عشـــــق شرر داشت

او در هـــمه جــا ، با هــــمه کــس ، در هــــمه احـــوال

سودای تورا ای بت بی مــهر ، به سر داشت!

 

من او نیـــَم این دیده ی من گنگ و خــموش است

در دیده ی او آن همــــه گفتار ، نهان بود

وان عشــــــق غــــم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

 

من او نیـــَم آری ،  لب من - این لب بی رنگ -

دیریســـــت که با خنده ای از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخـــش

مهتاب صفت بر گل شبنــــم زده می خفـــــت

 

بر من منـــــــگر ، تاب نگاه تو نــــدارم

آنکس که تو میخواهی اش از من بخــــــــدا مرد !

او در تن من بود و ندانـــــــــم که به ناگاه

چــون دیدو چه ها کـــرد و کــجا رفت و چـــرا مرد !

 

من گور وی ام ،گور وی ام ، بر تن گرمــــش

افســـردگی و ســــردی کافور نهادم

او مـــــرده و در سینــــه ی من ، این دل بی مــــهر

سنگی ســت که من بر سر آن گور نهـــــادم ... 

 

                                                  

                                                                    "  سیــمین بهبــــهانی "

شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 11:27 |- هدیه -|

 

 

 تولد امام علی (ع) 

  روز مرد

  روز  پدر

صبح حدود ۹-۱۰ میرفتیم خونه بابا بزرگ (بابای بابا)

روبوسی... تبریک عید... کادو...

ناهار بودیمو بعد ، بعد از ظهر میرفتیم خونه ی بابایی (بابای مامان)

روبوسی... تبریک عید... کادو...

من متنیو که از چند روز پیش با کمک مامان نوشته بودمو میخوندمو

دوباره قنچه ی لب های باباییو باز میکردم و میرفتم تو بغلشو... آرامــــــــــش...

شام میخوردیمو می اومدیم خونه و کادو های بابا رو میدادیمو کیکو...

....

چه زود گذشت... همه چی ... همه ی اون خاطرات خوش همه ی اون باهم بودنا...

هرروز صبح خونه بابایی بودیم

هرروز بعد از ظهر خونه بابا بزرگ...

به قول فیلم دختران

کاش زندگی یه فیلم بود که هروقت دلت میخواست میزدیش عقبو از اول میدیدی

ولی حیف...حیف...

کاش هنوز بچه بودم...

کاش هنوز جایی داشتیم که روز پدر بریم...

 ۹ سال پیش تو یه همچین روزی

بابابزرگم که اسمش علی بود که عاشق علی بود

روز تولد حضرت علی

چشاشو واسه همیشه رو دنیا بست

جوری که همیشه میخواست رفت...

رفتو با خودش... خیلی چیزارو برد...

و سه ماه و ۵ روز پیش روز تولد امام حسن عسگری باباییم رفت...

رفتو انگار با رفتنش هممونو با خودش برد... همه چی فرق کرد ...همه چی...

شاید اگه بودی نمیزاشتی اینجوری بشه...نمیزاشتی...

 

        راحت نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا برای نان همه جوانیش را داد...

               

           برای شادی روح همه ی باباهای دنیا که دیگه هیجوقت پیش ما نیستن

                        سبد گلی به زیبایی حمد و سوره بهشون هدیه کنید...

 

                                    بابا جون مهربونم روزت مبـــــــــــــــارک

                                                خیلی دوست دارم

 

                                       آقایون عزیز ، روز همتون مبارک !!!

 

                                                                                               " هدیه "

 

یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 18:34 |- هدیه -|

 

 

 

 

 کـــاش میشد از لحظه ها عکس گرفت

 کــــاش میشد از نگاه ها خنده ها ....

 کــــاش میشد از همه ی اینا عکس گرفت

 اونوقت من یه گالری خوشگل داشتم

 از نگاهات از چشات از خنده هات از...

 کــــاش میشد مفهوم نگاهتو نوشت

 کـــــاش میشد معنی چشاتو خنده هاتو فهمید

 اونوقت من یه کتاب قطور داشتم

 کتابی از معنی تو

 معنی چشات معنی نگاهت معنی کلامت

 معنی سلامت معنی احوال پرسیت معنی ...

 معنی خودت معنی...

  آخ که چقدر پیچیده ای  !!

 انقدر که همه ی دنیا باید جم بشنو تورو معنی کنن

 ولی نه ...

 همه ی دنیام که جم بشن هیچی نمیفهمن

 هیچی ...

 معنی تورو من میدونم

 تو میدونی

 ولی نه معنی تورو خودتم نمیدونی

 فــقط منم که میفهمم تو اون چشا چی میگذره

 فـــقط منم که میدونم چشات چی میگه

 خودت چی میگی

 دلت چی میگه

 اما

 نمیدونــم

 شک دارم

 شاید منم ندونــم چی میگی

 چی میخوای

 کـــاش...

 

                                                                              " هدیــه "

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 0:34 |- هدیه -|

 

 

        

 

 

 حق با ما نیست اگر بی تپش و ســرد شدیــــم

 

 یا که از دهکده ی سبز خدا پرت شدیــــــم

 

 تقصیر کسی نیست اگر رنجوریــــم

 

 روشنـــی هست

 

 خــــدا هست

 

 فقط مـــا دوریم...

 

 

جمعه یکم اردیبهشت 1391 17:34 |- هدیه -|

 

 

 

گاهی وقتها نوشتنت نمی آید

گاهی وقتها کلی حرف های نزده داری

گاهی وقتها قدم زدن را هم دوست نداری

زندگی هم برایت بی مزه شده

از حرف زدن با دیگران حالت بهم میخورد

حتی اعصابت هم خورد نیست

خسته نیستی

دل زده نیستی

اما تا دلت بخواهد غم داری

تا دلت بخواهد بی حوصله ای

از کسی دلگیر نیستی

ولی دلت گرفته

از کسی ناراحت نیستی

ولی ناراحتی

با همه خوبی

ولی با هیچکس خوب نیستی

شاید خیلی الکی

الکی الکی اعصاب هیچیو نداری

همه ی این ضد و نقیض ها

همه ی این پیچیدگی ها

از آن من است

زندگی من است...

 

                                                                                                       " هدیه "

                                                                                        

چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 0:6 |- هدیه -|

ϰ-†нêmê§